تبليغاتX
نیلوفرانه


مردی شبیه عکس تو اما غریب تر
 
با بوسه های داغ؛ کمی بی شکیب تر

مردی که باز سیگار می کشید؛ می، می خورد
حتی هنوز ناز می خرید؛ دل می برد

یک زن شبیه عشق ِ تو اما نجیب تر
عاصی؛ شلوغ تر؛ و کمی دلفریب تر

یک زن که فصل نشایش رسیده بود
در چشم های مشکی ِ تو؛ چشم سرمه سود

یک زن که فصل فاصله را کهنه کرده بود
گیسویش را برای ِ تو آیینه کرده بود

مردی شبیه عکس ِ تو اما جسورتر
با چشم های مشکی ِ روشن؛ صبورتر

رفتی شبی که دختر ِ عشقت ستاره بود
در چشم های ِ مشکی ِ تو ماهپاره بود

حالا که روبه روی ِ دلم، روبه روی صندلی
تکرار می کنی که هنوز عاشقی

ولی ماهپاره ی جوانی ِ تو غم پناه شد
همراه ِ درد و رنج و غم واشک و آه شد

حالا دلم برای ِ تو هی پلک می زند
انگار تق، تتق به در ِ شرک می زند

آری زنی که پیش ِ تو در جستجوی ِ توست
شاید همان دخترک ِ آرزوی توست

یک زن که شش سال ِ پیش به رویایت می شکفت
از تو حدیث ِ سارتر،کامو، نیچه می شنفت

یک زن که فصل ِ مشترکش با تو نیچه بود
اما دریغ دختر ِ عشق ِ تو بچه بود

رفتی شبی و دختر ِ عشقت بزرگ شد
همچون ستیغ کوه دماوند سترگ شد

شبیه ِ سارتر تو را نفی می کند
سیمون صفت به ثبت ِ خودش سعی می کند

هرآنچه را که چشم ِ تو انکار می کند
در اسطقس آیینه تکرار می کند

یک زن که روزگار ِ جوانی رئوف بود
قدری لجوج، شلوغ  ولیکن عطوف بود

حالا که آمدی دلم پلک می زند
تا طرح ِ چشم تو هی کلک می زند

حالا که آمدی زن ِ روبه روی ِ تو
همان دخترک ِ آرزوی ِ تو

خیلی شبیه من، اما نجیب تر
با چشم های تو، ولی از من غریب  تر
 
 
 
این شعر رو از یکی از وبلاگ های مورد علاقه م امانت گرفتم


دوشنبه سی ام آذر 1388 |

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

حظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

قیصر امین پور

 

 

              پ ن:روانش شاد آیت ا... منتظری

 



یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |

حاجیه خانوم میلیونر در حالی که منو که با لب و لوچه ی آویزون مثل بره ی مظلومی تو آغوشش بودم 

میفشرد برام آرزوی خوشبختی و سفیدبختیو البته زیارت کرد و منو که دیگه داشتم تازه برای بیرون

کشیدن خودم از دستش موفق میشدم با بوسه ی شکرینی مورد ملاطفت قرار دادند...

ومن به آنفولانزا فکرکردم..........



چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

قدیمی ترها معمولا نصیحت اون چیزی که خودشون از دست دادند رو به کوچکترها میکنند...براشون

تداعی یک حس غریب انسان دوستیه٬فرقی نمیکنه طرف نصیحت شونده چه درجه ای از آشنایی رو

 داشته باشه...

مثلا میگن از همه دوران عمرت لذت ببر..توجه کنید دوران عمر از مهدکودک تا ازدواج و...مفهوم عمیق این

 جمله رو روز به روز که مسن تر میشم بیشتر میفهمم.دوران عمر یعنی گذشت زمان وثانیه هایی که

میگذرند و برگشتی ندارند...

تعامل و ارتباطات آدم ها باعث تغییر منش و طرز فکر و گاهی جهت دهی به روند اعمال و انتخاب

 های اونها میشه٬گاهی پیشرفت دیگران بهت میفهمونه که چقدر کند داری کار میکنی٬چقدر زمان

مفیدتو تیکه پاره کردی با افکار و اهداف کوتاه مدت و چقدر کار داری برای انجام وبه چه مواردی دقت

نکردی و یکی دیگه اون فرصت ها رو یه جور مفیدتری دیده و استفاده عالی برده...

 

 

گاهی از مرگ آدمها میفهمی که چقدر ناگهانی همه چیز تموم میشه و تو غصه خورده باشی یا برعکس

لذت برده باشی مثلا از سوارکاری و پات توی رکاب گیر افتادن و خندیدن دوستات و ضایع شدن یا از سر

کلاس رفتن و یاد گرفتن چیزی که حتی یک کلمه ش هم به کارت نمیاد و یا غصه بخوری که توی آینه نگاه

نکرد که تو براش روی دستت بوس فوت کردی یا برعکس لبخند بزنی و با چشمای براقتر از همیشه به رو

به رو و آینده ت نگاه کنی....

 

توی هر دو حالت دیدن روند زندگی دیگران و حوادثی که براشون اتفاق میفته یه تلنگره به اونهایی که

تیزهستند و مطلبو میگیرن و بسرعت یاد نصیحت بزرگترها میفتن که تحت هر شرایطی لذت ببر ........

 

ثانیه های تلخ یا ثانیه های شیرین......................؟

 

این نیز بگذرد نازنین......

 



یکشنبه پانزدهم آذر 1388 |

شب فرو می افتد

و من تازه میشوم

از اشتیاق بارش شبنم.

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز میکنم

ای آفریننده ی شبنم و ابر

آیا تشنگی مرا پایان میدهی؟

تقدیر چیست؟!!

میخواهم از تو سرشار باشم

تمام حفره های شب را میکاوم

بر فطرت خزه ها دست می سایم

که به انتشار عطرتو

 بر سنگها پهن شده اند.......

گاهی آنقدر واقعیت داری

که من صدای فروریختن

شانه های سنگی شیطان را میشنوم...



چهارشنبه چهارم آذر 1388 |

عجیبه........

 

بازم هوایی شدم...آخه شما بگید این همه تناقض سیاسی٬مذهبی٬عاطفی٬نوشتاری٬کلامی٬ادبی

وهزاران هزار پارادوکس دیگه که لحظه به لحظه باهاش در تماسی و نمیدونی نهایتا آخر و عاقبت این

سیستم مملکت داریمون٬این سیستم دینداریمون٬عاقبت دروغ بافتن های علمامون!نویسنده هامون٬ته ته

حرف نگفته و گفته های بی اساس مدعیون سیاست و دیانت و مذهب و ادب و عرفان و شعر و نقد و

ورزش و عشق و عاشقی و تو لفافه پوشوندن رسوایی های مالی و اخلاقی و حماقت ها و لجاجت

هاوآخر آخرش خوب جلوه دادن ها و گفتن اینکه همه چیز تو شکل بهترین و درخشانترین خودشه..به کجا

میرسه.........

 

شما بگید میشه هورا کشید و لباس نو خرید و بیخیال کج فهمی ها و نفهمی ها شدو بلیط اتوبوس خرید

 وآهنگ دانلود کرد و عاشق شد و خندید و رقصید و رستوران خوب رفت و ولخرجی کرد ودست رد زد به

همه ی ناامیدی ها و برای شروع کردن و تازه شدن و بالیدن نقشه کشید؟

 

شما بگید ٬اگه یه روزی با یکی از پارادوکس هایی که من بر میخورم ٬روبه رو شدید....



پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |
این روزا کار خیلی از آدم ها غرولند وشکوه و شکایته..کار خیلی ها تکرار عادت های خوب و بدشون...کار خیلی ها سرکوب شخصیتی این و اون..کار خیلی از آدم ها پنهون کردن نیازهاشون پشت دیوار ریا..کار خیلی ها کار و کار و کار برای کسب درآمد بدون یک ذره تنوع.....

 

این روز کار بعضی آدم ها سواری دادن..کار بعضی ها سواری گرفتن..کار عده ای تلف کردن وقتشون با حرف های صدتا یه غاز ...کار بعضیا نشون دادن هیجان به اخبار دنیا...کاربعضی دیگه نگاه کردن به ترقی دیگران..  کاربعضی ها ترقی..

 

کار بعضی ها ادعای عاشقی...کار بعضی ها لجاجت..کار یه عده ی دیگه سکوت...

کار عده ای اما عذاب وجدان از خوب کار نکردن٬خوب درس نخوندن٬هدر دادن زمان...

 

کار بعضی ها شرکت سر کلاس استادی که خوش قلبه ولی اگه سر کلاسش که جونشو براش میده فقط یه حرف بدرد بخور زده باشه اونم حرفی بود که امروز سر کلاس به بعضی ها که کارهای روزانه شون تشکیل شده از چندسطر بالاتر٬زد...

 

زندگی یه خوابه....بقول خودش "لایف ایز ا دریم"



چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

قابل توجه دوستانی که میخواستند نتیجه کنکور ارشد منو بدونند...

 

 

قبول شدددددددددددددددددددددممممممممممممممم



یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |

تربیت کنندگان کک بهنگام تربیت این حشره متوجه عادت عجیب این حشره شده اند.وقتی که کک را

یرای نخستین بار درون ظرف شیشه ای قرار میدهند بلافاصله از آن به بیرون میجهد ....

تربیت کک ها از لحظه ای شروع میشود که سرپوش ظرف شیشه ای را میگذارند.در این حالت باز هم

کک ها شروع به بالا و پائین پریدن میکنند و ناگفته پیداست که کله آنها بارها و بارها به سرپوش بر

میخورد..

طی دفعات بعدی اتفاق جالبی رخ میدهد. کک ها اگرچه کماکان به جهیدن ادامه میدهند اما دیگر بقدری

 بالا نمیپرند که کله شان با سرپوش برخورد کند....

دراین لحظه اگر سرپوش را بردارند کک ها هرگز از درون ظرف شیشه ای به بیرون نمیجهند...

 

علت ساده است:کک ها به این میزان از جهش عادت کرده اند وبا خو کردن به آن دیگر نمیتوانند بیشتر بجهند.

 

آیا ما نیز مانند یک کک عمل میکنیم؟ 

ما نیز خود را به میزان معینی از جهش در زندگی عادت میدهیم؟



سه شنبه هفتم مهر 1388 |

جدیدا یه کتابی رو از اساطیر یونان خوندم.کتاب معروفیه و البته ترجمه ی حرفه ای اون به زیبایی و فوق العاده بودنش کمک کرده...

 

موضوع کتاب درباره یکی از قهرمانان یونان باستان وتوصیف جنگ های ایشونه.من همیشه از خوندن داستان اسطوره ها لذت بردم ولی نکته جالب توی این جور روایات و بخصوص حماسه های یونان وجود الهه ها و خدایانی ست که چپ و راست داستان رو تحت تاثیر قرار میدن....

 

این الهه زیبا رفت اون یکی اومد این خدا اینو فرمود اون خدا اونو فرمود....و البته همیشه وجود خدای خدایان حایز اهمیت بوده. مثل زئوس خدای ابرها....

 

این داستانها ریشه در عقاید اون ملل داره و بطورکامل غیرواقعی نیستند .مادر ایران هم کم از این جور الهه های همه فن حریف نداریم....مثل آناهیتا که هنوز نقوشی از اون رو توی عقاید مخلوط شده با اسلام داریم.نقوشی مثل خورشیدکه نماد مهر و صله رحم و دوست داشتن...

 

نکته مهم قداستیه که خدایان برای پرستندگان اونها داشتند.خدایانی که بیشتر وقت ها اختصاصا یک کار رو میتونستند انجام بدهندوبیشتر اوقات با یاغی ها لجبازی میکردند و اونها رو به تبعیدگاه میفرستادند.خدایانی که همسرانشون رو به همخوابگیه مهموناشون میفرستند ولی بازم عوام براشون قربانی میکنند..

 

میخوام اینو بگم اون خدایی که خدای خدایان دست ساز وزاییده تخیل آدماست نه لج میکنه نه فقط یه کار بلده....همه چیز تو دستای پرحکمتش جای داره...

 

ما برای خدای همه فن حریفمون چی قربونی میکنیم؟



یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

همه میدانند، همه میدانند،

     سخن از پیوند سست دو نام

              و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست!

    سخن از گیسوی خوشبخت من است

                      با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

    و صمیمیت تن هامان، در طراری

               و درخشیدن عریانمان

                           مثل فلس ماهی ها در آب

                                        سخن از زندگی نقره ای آوازیست

    که سحرگاهان فواره ی کوچک میخواند

                   پَرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

                                      و کبوترهای معصوم

                                             از بلندی بُرج های سپید خود

                                                             به زمین مینگرند! "

                                                                                            فروغ فرخزاد 



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهیدست می اندیشم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی و دیواری

و به انسانی خاموش -ایستاده در برابر دیوار-

و به آن سنگ ها می اندیشم که برهنه برپای ایستادند

                                                                    در آب رود.

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشم

که خاطره ام را زنده نگه میدارد

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کس شان فرا نمیخواند:

به خاطر آوردن های رویاها- آن حضورهای نابهنگام

که زمان از ورای آن به ما میگوید

که ما را موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی ست که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رویاها را.

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و بجز تصویرهایش:

خاک 

      و نوری که در زمان میزید

قافیه ای که با هر واژه می آمیزد:

آزادی

     که مرا به مرگ میخواند٬

آزادی

         که فرمانش بر روسبیخانه رواست و بر زنی افسونگر

با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند میزند

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید...

 



جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |

سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت کارورزی کسب تجربه عملی به روی زمین بیایند.استاد دوره کارآموزی از آنها سوال کرد که برای فریب و اغفال مردم از چه فنونی استفاده خواهند کرد؟

شیطانک اولی میگوید:" من فکر میکنم از شیوه کلاسیکی بهره خواهم جست.به مردم خواهم گفت:خدایی در کار نیست٬پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید."

شیطانک دومی گفت:"من به مردم خواهم گفت جهنمی در کار نیست٬پس گناه را به تند بسپارید و از زندگی لذت ببرید."

شیطانک سومی گفت:"من فکر میکنم از شیوه عوامانه تری استفاده کنم.من به مردم خواهم گفت که جای عجله و شتاب نیست٬فرصت برای توبه و آنچه مایلید به دست بیاورید بسیار است پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید."

نکته:سوال مهم:شما اخیرا به کدام شیطانک گوش سپرده اید؟

انجام چه کاری را در زندگی به تعویق انداخته اید؟

به یاد داشته باشید امروز همان فردایی ست که دیروز منتظرش بودید.

نجات بشر زمانی که مرگ نزدیک است و همه فرصت ها رو به پایان است کاری بس دشوار است.درست مانند زمانی که خانه آتش گرفته و صاحبش برای خاموش کردن آن تازه شروع به کندن چاه آب میکند..



یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 |

دلتنگی های آدمی را

   باد ترانه ای میخواند٬

               رویاهایش را

                       آسمان پرستاره نادیده میگیرد

وهردانه ی برفی به اشکی نریخته میماند.

       سکوت٬

سرشار از سخنان ناگفته است٬

        ازحرکات ناکرده٬

               اعتراف به عشق های نهان

                      وشگفتی های برزبان نیامده.

در این سکوت

     حقیقت ما نهفته است.

           حقیقت تو

                         ومن.....

 

بی اعتمادی دریست٬

      خودستایی و بیم

              چفت وبست غرور است

 وتهیدستی

        دیوار است ولولاست

                زندانی را که در آن

                              محبوس رای خوشیم.

دلتنگی هایمان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

     از رخنه هایش

                تنفس میکنیم.....

 

اگر میخواهی نگهم داری دوست من٬

     از دستم میدهی.

اگر میخواهی همراهیم کنی دوست من

      تا انسان آزادی باشم٬

             میان ما همبستگی از آن گونه میروید

                       که زندگی ما هر دو تن را

                                  غرقه در شکوفه میکند...

پرواز اعتماد را بایکدیگر تجربه کنیم

        وگرنه میشکنیم

                  بال های دوستیمان را...



یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
رخت سفیدا رو دوشنبه میشوری و پهنشون میکنی روپشته سنگ٬ببین اینجوری!رخت رنگیارم سه شنبه ها میشوری وپهنشون میکنی سر بند تا خشک شن.نبینم ظهرگرما سر لختی بری بیرون.کلوچه رو با روغن معطر داغ میپزن.لباسای کوچولو موچولوتو تا در آوردی بشور.وقتی میری پارچه نخی بخری که واسه خودت بلوزای قشنگ بدوزی٬ششدنگ حواستو جمع میکنی که پارچه ها آهار نخورده باشه ٬چون بعد یکی دوبار شستن وا میره.ماهی شورا رو شب قبل از اینکه بپزی٬بذار خوب خیس بخورن.ببینم راست میگن یکشنبه ها تو کلاسای مذهبی میزنی زیر آواز؟همیشه جوری غذاتو بخور که دهن این و اون آب نیفته.نبینم با بچه های بی سر و پا دهن به دهن شدی.تو خیابون میوه نخوری چون اونوقت دیگه مگسا دست از سرت بر نمیدارن.ولی من نه یکشنبه ها نه هیچ وقت دیگه ای نمیزنم زیر آواز.

یادت باشه هر روز خودتو بشوری اگه شده با آب.نبینم واسه تیله بازی عزا بگیری.خیالتو راحت کنم تو پسر نیستی.نبینم گلای مردمو بچینی وگرنه میفتی توهچل.اینجوری پودینگ درست میکنن.اینجوری قلیه درست میکنن.اینجوری داروی سرماخوردگی درست میکنن.برای اینکه کار بچه رو قبل از اینکه بچه بشه بسازن٬این معجونو درست میکنن.اینجوری ماهی میگیرن.اگه از ماهیه خوشت نیومد اینجوری پرتش میکنن سر جاش که خدای نکرده چیز نجسی دامنتو نگیره.

مردا رو اینجوری غال میذارن.مردا اینجوری دخترا رو غال میذارن.اگه عاشق مردی شدی اینکارو بکن.اگه جواب نداد اینکارو بکن٬اگه هیچکدوم جواب نداد غمباد نگیرو بیخیال شو.اگه یه دفعه هوس کردی اینجوری تف کنی تو هوا بعدشم اینجوری بزن به چاک تا نیفته تو سرت.

اگه خواستی بفهمی نونی که خریدی تازه هست یا نه فشارش بده. اگه یارو نونواهه نذاشت دست بزنم چی؟یعنی بعد از اینکه اینهمه تو سر خودم زدم میخوای جوری بار بیای که عقلتو بدی دست یارو نونواهه و هرچی اون گفت بگی باشه؟



سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |

سلام به همه دوستان خوبم.

باور کنید من نه از وبلاگ نویسی خسته شدم نه وبلاگمو فراموش کردم نه حتی موضوع کم آوردم...من فقط درگیر کار و درس و چند روز هم البته مسافرت بودم..

جای همتون خالی خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

درضمن وقتی مقطع تحصیلیمو تا چند ماه آینده طبق هوش و ذکاوتی که دارم و با استناد به یکی از مطلبای وبلاگم که اون پایین نوشتم بالا بردم همتون به وجود دوستی مثل من افتخار خواهید کرد.

تا چند روز دیگه ....

 



شنبه هشتم فروردین 1388 |
 خدایا!

همیشه در ذهن من باش

 وقتی که از خواب بیدار میشوم

 سراسر روز بر من بتاب

 بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای همنشینی با تو

 نگذار فراموش کنم

  در هر ساعت

 که با من مانده ای و خواهی ماند

تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی

 شکر به جا آورم

خدایا!

وقتی که شب میرسد

 بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرد

 بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد

 و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم.....

                                                                                   "دوره معجزات"



سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

تا حالا به این سوال فکر کردید؟تا چه سنی موقعیت برای آزمون و خطا وجود داره؟ساده تر بگم تا چه سنی انسان ها اجازه دارند که خودشون رو تو موقعیت های خطرناک که از ۱۰۰٪ حدود ۷۰٪ احتمال خطا و شکست هست قرار بدهند؟۳۰ سال٬ ۴۰ سال٬۵۰ سال...یا حتی کمتر...؟

شاید شما از اون دسته آدم هایی هستید که فکر میکنند زندگی برگرفته از یکسری اطلاعات خشک و امتحان شده است که دیگران تجربه کردند و نتیجه اش رو به صورت گفتاری یا نوشتاری ارائه داده اند؟

شاید شما از اون دسته آدم هایی هستید که فکر میکنند توی یک شالوده مشخص ٬منضبط و حساب شده باید زندگی کرد و خارج از این شالوده ترس و عدم امنیت وجود داره و آدم عاقل اونیه که از اون بیرون بترسه و غیر از این چارچوب مشخص هیچ راهی رو امتحان نکنه؟

شاید هم شما از اون دسته آدم هایی هستید که کلا اهل خطرند و تا مرزهای کهنسالی هم دست به خطر می زنند تو تمام زمینه هانمیهراسند و لذت کسب تجربه های تلخ و شیرین رو به جون میخرند و گاهی هم به دلیل حافظه مخدوش فراموش میکنند که یک تجربه رو چندین بار تکرار کرده اند و مجددا دست به کسب تجربه ی تجربه ها میزنند....

از نظر من زندگی توی چارچوب محدود و پاستوریزه و از قبل طراحی شده لذتی نداره..{هر چند تجربیات دیگران نکته بسیار بسیار مهمی است که نباید فراموش کرد و این در مورد من این اواخر کاربرد پیدا کرده و عده ای شاکی شدند که من میخوام دانلودشون کنم...و این حرف هم دلیل بر بی گدار به آب زدن نیست}

فقط آدم های نادون تجربیاتشونو دوباره تکرار میکنند ٬فقط آدم های نا موفق نبوغ شخصی شون رو فراموش میکنند و تابع نظریات دیگران میشوند و تنها آدم های کسالت آور هستند که میترسند و برای جهش و رسیدن به هدف یا کسب موقعیت بهتر دست به خطر نمیزنند.ولی تا کجا؟و تا کی؟

این موضوع بسیار با اهمیتی است. تا از دست دادن سرمایه های جوانی ٬ عاطفی٬ مالی و اجتماعی؟

تصور من این است که تا جایی که هدف کاملا جلوی چشمانتون روشن شود در نتیجه پرسیدن٬شناختن و تصمیم گیری نهایی خطر کنید.

عده ای بر این باورند که شکستن و شکست خوردن بذرهایی به همان اندازه یا بیشتر از موفقیت را در کشتزار زندگی می پراکند که باورکردنی نیست{ انسان موفق مپذیره که شکست بخش سالم و اجتناب ناپذیری از فرایند رسیدن به اوج است}.ولی این همیشگی  و یک قانون نیست. و گاهی ابن بذر ها در صورت شناخته نشدن و رسیدگی سریع و به موقع محصول نمیدهند و در مدت جمع آوری علفهای هرز روییده شده فصل ها میگذرند و فرصت تجدید کاشت و نتیجه گرفتن مجدد از دست میرود..

سوال مهم تر تا کی؟عده ای فکر میکنند که تمام عمرشون رو فرصت دارند که همه ی مسائل٬خوشی ها٬ شکست ها و عشق ها رو تجربه کنند.برای این افراد آرام و قرار گرفتن بی معناست.ریشه دادن و دیگران رو از ثمره وجود خودشون بهرمند کردن مفهومی نداره.گاهی اونقدر تو رسیدن به اهدافشون سردرگم میشند که متوجه نمیشوند اینجایی که هستند همون هدف و مقصد نهایی شونه.کاهی اونقدر درگیر پیدا کردن آدم دلخواه میشوند که فراموش میکنند کسی که تاریکتریتن روزهاشونو دیده و سکوت کرده و کنارشون مونده شخص مورد نظره......

نکته مهم از نظر من اینه:تو قعر هر شکستی چشم هاتون رو خوب باز کنید.گاهی یک آگهی کنار خیابون یا یک خبر تلوزیونی یا یک فکر که تو تاریکی شب که به سقف اتاقتون خیره شدید میتونه زندگیتون رو عوض کنه.

یادمون باشه اگه حرکت نداشته باشیم لگدمال میشیم حتی اگه تو مسیر درست باشیم... 

شما چه نظری دارید؟؟



یکشنبه چهارم اسفند 1387 |
آیا تا به حال دارکوب را دیده اید؟این پرنده نسبتا کوچک چنان سوراخ های عمیقی در بعضی از درختان ایجاد میکند که اگر شما بخواهید مانند آنرا با ابزار ابتدایی ایجاد کنید کار بسیار سختی خواهد بود.حال آنکه نیروی بدنی شما کجا و جثه دارکوب کجا؟

عملکرد سوال در حیطه تفکر را میتوان به نوک دارکوب تشبیه کرد.

سختترین مسائل و پیچیده ترین مشکلات را میتوان با سوالات راهبردی٬تجزیه و ترکیب کرد.

اگر مساله را چه پیچیده و چه ساده همانند یک شیئ سخت در نظر بگیریم٬سوالات همانند نوک دارکوبند که راهی را برای ورود به مساله یا تنه درخت باز میکنند.وقتی شما وارد مساله میشوید گویی از درون آن با خبرید.مثل این است که شما تا قبل از این٬یک اتاق تاریک داشتید که به هیچ عنوان نمیدانستید درون آن چیست و صرفا از آن میترسیدید.

اما الان وقتی راههای ورود به آن باز شده اند گویی شمع های کوچکی در چند جای اتاق روشن است.درست به همان اندازه که نور در اتاق هست٬ترس شما هم از آن کمتر میشود.

ترس ما از ناشناخته هاست.از چیزی که شناخت داشته باشیم هرگز نمیترسیم.

دارکوب را فراموش نکنید.این الگویی مناسب برای پیدا کردن راههای ورود به مساله است.دارکوب یکبار برای همیشه به نقطه مورد نظر نوک نمیزند٬بلکه مدام نوک میزند وحرکت تدریجی دارد.

یادتان بماند:کسی که میپرسد تا پنج دقیقه احمق است٬کسی که نمیپرسد برای همیشه احمق است.



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |

روزی عقربی میخواست عرض رودخانه را بپیماید.ناگهان چشمش به قورباغه افتاد.پس گفت:آقای قورباغه!من عقرب هستم و باید از رودخانه رد شوم تا در آن سوی آب به خانواده ام برسم.اجازه میدهی سوار پشتت شوم؟قورباغه نگاهی کرد وگفت:گمان نمیکنم! اوگفت:چطور؟  قورباغه گفت:تو عقرب هستی و عقرب قورباغه را نیش میزند.اگر وسط راه مرا نیش زدی و هلاکم کردی چه؟عقرب نگاهی به او انداخت و گفت:آقای قورباغه کمی از مغزت استفاده کن اگر ترا نیش بزنم و بکشم خودم هم غرق میشوم و من قصد مردن ندارم.قورباغه کمی گیج شده بود وگفت:باشه!وسط راه ناگهان عقرب او را نیش زد.برایش باورکردنی نبود و در حالی که در آب فرو میرفت فریاد میزد چرا اینکار را کردی؟من دارم میمیرم اما تو هم خواهی مرد.چرا چنین کردی؟ عقرب جواب داد:"چون من عقرب هستم و این طبیعت عقرب است" معنی این قصه چیست؟نشان دهنده یکی از نقاط قوت شخصیت انسان است.

یکی از قویترین نیازهای شخصیتی ما این است که مطمئن شویم رفتارمان با هویتمان سازگار است.منظورم این است که فرق بزرگی بین احساس حماقت و احمقانه عمل کردن با دانستن اینکه احمق هستی وجود دارد.این اعتقاد که چه کسی هستی همه رفتارهایی را که تا آخر عمر در گیرشان میباشی توجیه میکند.به محض آنکه تصمیم بگیری که "چه کسی" هستی رفتارت ثبات و استحکام خواهد یافت زیرا لازم است در چارچوب هویت خود ثبات داشته باشی.

برای اکثر مردم خیلی مشکل است که"چه کسی بودنشان"را تغییر بدهند تا آنکه رفتارشان را عوض کنند.وقتی دفعات زیادی موفق میشویم کمی خرافاتی شده و نمیخواخیم دیگر هرگز شکست بخوریم.زیرا برای وضع موجود زحمت زیادی کشیده ایم.آن وقت کسی میاید و میگوید:میتوانی وضعیت را از این که هست بهتر کنی وما میگوییم:صبر کن!ضامن موفقیت من همین وضع موجود است...!

جوهره سطح تفکری که ما را به اینجا رسانده٬به جایی که میخواهیم برسیم نخواهد رساند.

برای رسیدن به جایی که میخواهیم برسبم٬باید بفهمیم این سطح تفکر نه تنها اشکال نداشته بلکه خیلی هم خوب بوده٬اما برای رسیدن به سطح بعدی باید از زاویه جدیدتری به زندگی نگاه کنیم.باید نگاه جدیدتری به خود بیاندازیم٬نگاهی متفاوت.نه تنها به گنجایشمان بلکه نگاه به اینکه در حال حاضر "چه کسی"هستیم٬نه یک روزی٬همین امروز.این تغییر زمانی آغاز میشود که نگذاریم محیط ما را تعریف کند و خودمان خود آگاه اینکار را برای خودمان انجام دهیم......



پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

نقطه عطف زندگی من در اوایل دهه بیست سالگیم اتفاق افتاد.این درست زمانی بود که متوجه معجزه رشد شخصی شدم.زندگی من هرگز یکنواخت نبوده است.به این نتیجه رسیدم که از طریق رشد شخصی به راستی میتوان خود را با بند کفش بالا کشید.

حقیقت این است که آینده متعلق به افراد صاحب صلاحیت است.ممکن است فردا تمام دارایی خود را از دست بدهید اما تا وقتی که برای فکر کردن و دلیل آوردن توانایی داشته باشید میتوانید بیشتر از آنچه از دست دادید به دست بیاورید.

آینده متعلق به آنهایی ست که برایشان اطلاع رسانی بهتری شده است.آینده متعلق به آنهایی نیست که در برابر آنهایی که کمتر دارند بیشتر داشته باشند بلکه متعلق به آنهایی ست که در برابر آنهایی که کمتر میدانند بیشتر بدانند.

از بین همه اهداف اهداف بلند مدت شما عبارتند از:به لحاظ مالی مستقل بودن٬ ازسلامت کافی برخوردار بودن٬ داشتن روابط شگفت آور و انجام کارهایی که باعث ایجاد تفاوت هایی در دنیا شود...

منتظر باشید...



چهارشنبه دوم بهمن 1387 |

سلام دوستان عزیز.

من نیلوفر هستم.تصمیم داشتم که یه عکس خوشگل براتون پست کنم ولی با مشکل روبه رو شدم و نشد.....

به هر حال من تصمیم دارم محتوای وبلاگم رو تغییر بدم.ممنون میشم اگه بعد از هر مطلب به من کمک کنید با نظراتتون تا هر دفعه جالب تر و مفید تر ارایه بشه.....

 

 

 



یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |

يــك بـار به آن چشـم بـزن ســرمه كـه مـن مست شوم


من به شـوق لبــت اي يــار سراپا هــمه يــكدست شوم


يك بار بـه گـيسوي خـــودت رنگ شب آبـــي پررنــگ بزن


تا من ز نگاهي به رخت در پي تو راهـي بن بـست شوم



پنجشنبه نوزدهم دی 1387 |

تو به نقش قهوه اعتقاد داری

         به پیش بینی به بازیهای بزرگ

                  من فقط به چشمهایت.

تو به قصه پریان

         به روزهای نحس

              به رویا

                       من فقط به دروغهایت.

تو به خدایی مبهم

           به قدیسی مشخص

                    به این سرود به آن درد

                     من فقط به لحظات ابی و صورتی

                                     که می افشانی بر من

             درلذت شبهای بیداری

وچنان عمیق است ایمانم به تمام باورهایم

                                           که زنده هستم برایت..



شنبه پنجم آبان 1386 |


شنبه دوم تیر 1386 |